تبليغاتX
خزعبلات یک ذهن بی آلایش
همه ی ما در زندگی عقده هایی داریم...حتی اگر یک بغض فروخورده باشد...

گل که پژمرده شود


برگ دیگر عزیز نیست

ترس هر روزه ام این است


امی لاول


نوشته شده توسط siprianno در ساعت  | لینک  | 

نه هراسي نيست
من هزاران بار
تيرباران شده ام
و هزاران بار
دل زيباي مرا از دار آويخته اند
و
هزاران بار
با شهيدان تمام تاريخ
خون جوشان مرا
به زمين ريخته اند
سرگذشت دل من
زندگي نامه انسان است
كه لبش دوخته اند
زنده اش سوخته اند
و به دارش زده اند
آه اي بابك خرم دين
تو لومومبا را مي ديدي
و لومومبا مي ديد
مرگ خونين
مرا در بوليوي
راز سرسبزي حلاج اين است
ريشه در خون شستن
باز از خون رستن

در ويتنام هزاران بار
زير تيغ جلاد
زخم برداشته ام
وندر ‌آن آتش و خون
باز چون پرچم فتح
قامت افراشته ام
آه اي آزادي
ديرگاهي ست ك از اندونزي تاشيلي
خاك اين دشت
جگر سوخته با خون تو مي آميزد
ديرگاهي ست كه از پيكر مجروححح فلسطين شب و روز
خون فرو مي ريزد
و هنوز از لبنان
دود برميخيزد
سالها پيش مرا با كيوان كشتند
شاه هر روز مرا ميكشت
و هنوز
دست شاهانه دراز است پي كشتن من
هم از آن دست پليد است كه در
خوزستان
در هويزه بستان سوسنگرد
اين چنين در خون آغشته شدم
و همين امروز با مسلمان جواني كه خط پشت لبش
تازه سبزي مي زد كشته شدم
نه هراسي نيست
خون ما راه دراز بشريت را گلگون كرده ست
دست تاريخ ظفرنامه انسان را
زيب ديباچه خون كرده ست
آري از مرگ هراسي نيست
مرگ در ميدان اين آرزوي هر مرد است
من دلم از دشمن كام شدم شدن مي سوزد
مرگ با دشنه دوست ؟
دوستان اين درد است
نه هراسي نيست
پيش ما ساده ترين مسئله اي مرگ است
مرگ ما سهل تر از كندن يك برگ است
من به اين باغ مي انديشم
كه يكي پشت درش با تبري نيز كمين كرده ست
دوستان گوش كنيد
مرگ من مرگ شماست
مگذاريد شما را بكشند
مگذاريد كه من بار دگر
در شما كشته شوم

نوشته شده توسط siprianno در ساعت  | لینک  | 

اصغر هاشمی، پدر دانشجوی در بند سورنا هاشمی، که خود در جنگ ایران و عراق به اسارت درآمده بوده، در نامه ای برای فرزندش می نویسد: «روزگاری از همه چیز گذشتم تا تو آزاد باشی حال که آزاد نیستی همه چیزم  را می دهم برای سلامتی ات!» متن کامل (درد)نامه این رزمنده را در زیر بخوانید:



 

به نام خالق پاکی ها

 

سورنا، پسرم، روزگاری بود که عکس کوچکت در پس زمینه خاک خاکریز دم به دم زمزمه التماس آلود چشمانم بود، خاک ِ تن به تیغ می تکاندیم و در راه حفظ وطن می رفتیم.

وطن ترینم تو بودی و جان سپر جانت کردم، تنها نبودم، هزاران بودیم، تنها نبودم

روزی به تلخی این روزها باران گلوله و خمپاره زمین را گهواره صدها شیرمرد کرد… به خواب می رفتند آرام و لبخند از خاطره خنده ی مادر، همسر، فرزند می زدند و خرسند از باروت و گلوله ای که دیگر نمی توانست تنی را خونین کند

من نیز سهم ام را گرفتم، چکمه ای به خون آغشته از زخم صورتم، کابل برق با تکه های تنم… اسارت را به جان خریدم خرسند از این که تو آزادی، تو می خندی، تنها نبودم

نشانمان بی نشانی، مفقود الاثر بودیم و ماه و سال یکی از بیماری، یکی زیر شکنجه، یکی به رگبار گلوله چشم می بست… هیچ نشانی از اسارت ما نبود.

دل گره زدم به ضریح میله های زندان که تو را آزاد ببینم، لباسم دخیل زخم های دوستان و همرزمانم شد تا تو گزندی نبینی

امروز اما تلخ تر از آن روزهاست… تو در بندی، تو اسیری، تو نمی خندی… بیش از یک ماه می گذرد و نشانی جز اسارت تو ندارم

وای بر من! نکند اسارت را از من به ارث بردی؟!

چرا تنها ماندم؟ همرزمانم کجایند؟ نکند سیلی به گوش تو می زنند؟! نکند نمی دانند؟! نمی دانند که تو از دو سالگی با عراقی ها می جنگیدی؟! که ترکش از تنم در می آوردی؟!

تنهایم

سورنا جان! پسرم، ماجرای دانشگاه زنجان را فراموش نکرده ام:همرزم من نبودند آنان که به مرز تن فرزندان این خاک تجاوز کردند!همرزم من نبودند آنان که در اندیشه حاشا بودند!همرزم من نبودند آنان که تو را به بند کشیدند، از تحصیل محروم کردند

همرزمانم را خوب می شناسم!

بگذارید فکر کنم که اینها از ما نیستند، بیگانه اند که چنین جفا می کنند
بگذارید فکر کنم همه آن روز شهید شدند و من زنده ماندم تا زجر بکشم… تا آن روز که اگر شهیدی زنده مانده ندایم را پاسخ گوید!

روزگاری از همه چیز گذشتم تا تو آزاد باشی حال که آزاد نیستی همه چیزم را می دهم برای سلامتی ات!

و برای دوباره دیدنت



اصغر هاشمی

نوشته شده توسط siprianno در ساعت  | لینک  |