![]() |
![]() |
|
| همه ی ما در زندگی عقده هایی داریم...حتی اگر یک بغض فروخورده باشد... |
|
اینو یه آقایی ، نمایشگاه مطبوعات ، تو دفتر یادگاری های روزنامه ی شرق نوشته بود :
" و من در رمی جمرات،خسته از نبود سنگ که بر مجسمه ی شیطان زنم،دریافتم که چه یاوه می پنداریم ، آن گاه که می پنداریم ، بشر روزی خسته از پیشرفت اوهام، به دامان خرد و دانش باز خواهد گشت... "
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 27 خرداد1385ساعت توسط siprianno |
|
|
در من چه می گذرد که خيالت خيالم را خالی نمی کند؟ کجای اين قصه که به هم بافته ای ، اوج می گيريم من و تو؟ يا نه ، کجايش تو ميروی و من شاهدم که دستت رابه نشان تاهميشه تکان میدهی؟ امروز زمستان است آيا که اينچنين گره خورده ام درخود از سرما؟ نه ، امروز تابستان بايد باشد ، برگ ها را نميبينی چه سبزند ؟ کوررنگی دارم يا رنگ ها کور ميکنند از درخشانی، نميدانم... ديشب خوابی ديده ام: آبشاری که يخ زده باشد نماد چيست؟
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 17 خرداد1385ساعت توسط siprianno |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
آنکه خنده ای سر می دهد
هنوز خبر موحش را نشنیده است |
|
RSS
|