![]() |
![]() |
|
| همه ی ما در زندگی عقده هایی داریم...حتی اگر یک بغض فروخورده باشد... |
|
صبح خواب موندم.تا رسیدم دانشگاه ساعت ۱۰ شده بود.در کلاسو که باز کردم دیدم بچه ها کاراشونو زدن به دیوار و یه نفرم داره کارشو توضیح میده. بقیه هم دور تا دور نشستن .استاد هم وسطشون. بدون اینکه به روی خودم بیارم راه افتادم رفتم ته کلاس و سعی کردم چشم تو چشم استاد نشم.دو ساعت دیر رسیده بودم.کارمو زدم به نزدیک ترین دیوار و چون چهارپایه نبود نشستم رو میز. ۳،۴ نفر که کارشونو توضیح دادن ، دیگه طاقت نیاورد و شروع کرد .که کاراتون خیلی خامه و خیلی بیسوادین و برین حذف کنین و پس شما تو این سه سال چی یاد گرفتین و اگه کامپیوترو ازتون بگیرن هیچی ندارین و... از این حرفا.یه نیم ساعتی فک زد و رفتیم آنتراکت.ولی گفت کسی دست به کارا نزنه و یه ربع دیگه برگردین.یه ربع من شد نیم ساعت. باز با همون رویه رفتم توی کلاس و روی نزدیک ترین چهارپایه نشستم.دیدم رفته با خودش مدیر گروه رو آورده تا از ما پیشش شکایت کنه. بهش میگفت که اینا نمیرسن تا آخر ترم پروژه هاشونو ببندن و رو به ما گفت ، شما امروز منو سورپرایز کردین ، نوبت منم میشه و میتونیم هر روز همدیگرو سورپرایز کنیم . بعد هم ازش خواست که ما رو نصیحت کنه . یه ربع هم اون فک زد و آخرش از استادمو ن خواست که یه فرجه ی دیگه به ما بده و از سر تقصیراتمون بگذره...بعدش پا شدن با هم رفتن بیرون ولی باز به ما گفت بمونین. ما هم از اونجایی که میدونستیم شوخی نداره ، موندیم. یک ساعت بعد سر و کله اش پیدا شد . یه ماژیک قرمز دستش بود.راه افتاد و از اولین پروژه تا آخریشون ، روی همه ی کارا با ماژیکش نوشت : D ....و با کمال خونسردی از کلاس رفت بیرون. حقا که سورپرایز شدیم.....
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 27 آبان1385ساعت توسط siprianno |
|
|
ـــ اول مهر و اول ماه رمضون.چه شود.تازه فکر کن که مجبور باشی بری یه قبرستون دیگه واسه دانشگاه.زندگیم یه مدل دیگه شده. البته فرق زیادی نکرده ها.یه خونه گرفتیم با هولدن ...تو شهر مصفای خودمون ... با مردم گلش.دلم میخواد درس بخونم حسابی ولی نمی دونم چرا نمیشه. همش لیست جمع میکنم از کتابایی که باید بخونم ، کی باید بخونم ، الله اعلم... از کوچکترین فرصت استفاده می کنیم و با گفتن " بیا یه فیلم ببینیم "، همدیگرو دعوت میکنیم تا لابلای یه خروار مقوا و کاغذ و چسب و کاتر ، بشینیم فلان فیلمو ببینیم ( حتی اگه تکراری باشه ) ، ولی حتی یه لحظه هم به ذهنم خطور نمیکنه که لای فلان کتابو که شش ماهه میخوام بخونم باز کنم.حالا بعد از یه ماه اومدم خونه.تو این یه ماه یه اتفاقایی افتاده که مهم ان ... ـــ من فهمیدم که بعضی ها ارزش دوستی ندارن ، بعضی ها ارزش اعتماد ، بعضی ها ارزش محبت ، بعضی ها ارزش یه نگاه ، بعضی ها ارزش جواب سلام ، ... و بعضی ها حتی ارزش اینو ندارن که آدم حسابشون کنی. اما تشخیص اینا یه کم سخته . ـــ " روزگار " رو هم بستن .فقط پنج روز از عمرش میگذشت. به جرم شباهت ، ناکام موند.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 2 آبان1385ساعت توسط siprianno |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
آنکه خنده ای سر می دهد
هنوز خبر موحش را نشنیده است |
|
RSS
|