![]() |
![]() |
|
| همه ی ما در زندگی عقده هایی داریم...حتی اگر یک بغض فروخورده باشد... |
|
این روزها...... دلم کسی را نمی خواهد
این روزها......گریه هایم صدای ساعت میدهد این روزها...... خنده هایم شبیه باران بند آمده است این روزها...... خستگی هایم نه سر دارد ، نه ته این روزها...... خواندن مثل دویدن در اتاقی خالی و کوچک است ( چه احمقانه است ، مجبور به خواندن چیزی باشی که حاضری قسم بخوری ، هرگز به کارت نمی آید.) این روزها...... خوابیدن برایم آرزوست این روزها...... راه رفتنم قانون دارد این روزها...... حتی رانندگی کردنم هم عین نرفتن است ، نه رفتن این روزها...... همه جا سایه هایی میبینم که میدوند این روزها...... افسرده تر از آنم که ، باشم این روزها...... خوش خبری روزنامه ها ، آرزوی من است این روزها...... دیگر طاقت این روزها را در خود نمیبینم
................................................................................................................... . . . . . راستی ، بیایید برای نازنین دعا کنیم . |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 26 دی1385ساعت توسط siprianno |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
آنکه خنده ای سر می دهد
هنوز خبر موحش را نشنیده است |
|
RSS
|