![]() |
![]() |
|
| همه ی ما در زندگی عقده هایی داریم...حتی اگر یک بغض فروخورده باشد... |
|
نصفه روز _ نامه قسمت دوم راه رفتن آدم ها خسته ام میکند.نگاه کردنشان که گویی تا به حال ندیده اند کسی در بهشت خودش پاهایش را دراز کند و بنویسد.نگاهشان نمی کنم که چشم در چشم نشویم.ولی سنگینی نگاه را نمیشود حس نکرد.حالم از این همه سرگشتگی به هم می خورد.آدم هایی که دور خودشان و دور همدیگر می گردند.مثل من و نحوه ی درس خواندنم.که نمی دانم آخرش که چه ؟هیچ نقطه ی روشنی را در آینده نمی بینم.یک پارچه ی کاملا سیاه ، نه پارچه که نه.پارچه سوراخ های ریزی دارد .اما این چیز خیلی سیاه هیچ سوراخ ریزی ندارد که تو را بخنداند . خنده که نه ، شاید بتواند فقط جلوی گریه ات را بگیرد. چه میشود که آدم های مختلف ( کاملا بی ربط ) ، با زبان های مختلف ، با لباس های مختلف ، با قیافه های مختلف ، این طور همه یکسان از فضایی لذت میبرند و برای دیدنش هجوم می آورند تا همه با هم در توطئه ای شرکت کنند بنام " دزدیدن یک تنهایی ".چیست این حس فضا که انسان را انگار که گم میکند؟ گم میشوی تا آن هنگام که پایت را از این در بیرون بگذاری. پیرزن گفت میشود یک لحظه بلند شوی ؟ آخر من بهترین جا را اشغال کرده ام.کنار کولر نشسته ام. می خواست عکس بگیرد.به او گفتم به شرطی که فلاش نزنی.گفت باشد . بلند شدم . عکس گرفت و فلاش زد ... رذل دروغگو... ۲۳/۴/۸۶ . م.ش.ل . ۱۲:۳۰ ظهر |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 31 تیر1386ساعت توسط siprianno |
|
|
نصفه روز _ نامه
قسمت اول فکر کردم امروز جایی بیایم که کمی سکوت به من هدیه دهد.امروز تحویل ماکت طرح ۵ بود .نمی دانم چرا بعد از هشت ترم هنوز زنده ام ! این کار کشنده است. تکه ای از بهشت را سراغ داشتم.برای خلوتم جای مناسبی می نمود.و حالا اینجا نشسته ام.آن چنان که باید خلوت نیست.چند نفری به سنگ ها پا می کوبند.اینجا را با آنجای دیگر اشتباه گرفته اند.چه می شود کرد ؟همه چیز اشتباه است.چیزهای کمی که اشتباه نیست هم اشتباه گرفته میشود.خستگی ام حدی ندارد.کاش هیچ کس اینجا نبود ، آن وقت زیر این بهشت منجمد ، زیر این نیمکره ی عظیم ، آن قدر میچرخیدم تا از سر گیجه پخش زمین شوم. چهار نفر رفتند و سه نفر آمدند.کاش این دو نفر که آن گوشه نشسته اند ساکت شوند.نه برای همیشه، برای همین چند لحظه که محتاج تنهایی ام.وای خدای من ، یک ایل بیست یا سی نفری وارد شدند... به اینجا که نگاه می کنم بهشت را میبینم و یک دوره خاطرات چهار ساله را.از خوب تا بد.بستگی دارد چه حالی داشته باشی.بعضی ها وقتی نگاه میکنند فقط رنگ می بینند و سنگ و کاشی.تازه اگر آن را هم ببینند.بعضی وقت ها خودم فقط یک نیمکره و چند مکعب مستطیل میبینم. اینجا تقدس دارد.نمی شود سیگار کشید.لا اقل من این طور فکر میکنم. چقدر فلاش می زنند، مگر نمیدانند ممنوع است؟! با هر فلاش چیزی در مغزم میخارد. الان وقت استفاده از تنهایی است ، تنهایی که نه ، یک مجمع با آدم های شدیدا غریبه.
ادامه دارد... بیست و سه ی تیر هشتاد و شش م.ش.ل دوازده و نیم ظهر
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 26 تیر1386ساعت توسط siprianno |
|
|
" گاهی من یقین ندارم کی حق داره بگه فلان آدم چه وقت دیوونه ست ، چه وقت نیست.گاهی پیش خودم میگم هیچ کدوم ما دیوونه ی دیوونه نیستیم ، هیچ کدوم هم عاقل عاقل نیستیم ، تا روزی که باقی ما با حرف هامون تکلیفش رو معلوم کنیم .مثل اینکه قضیه این نیست که آدم چه کاری میکنه ، قضیه اینه که اکثریت مردم چه جوری به کارش نگاه می کنند. ... هرچی بیشتر مردم می گن همون درسته . " قسمتی از کتاب گور به گور اثر ویلیام فاکنر
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 19 تیر1386ساعت توسط siprianno |
|
|
چرا میگن گربه ها هفت تا جون دارن ؟ امشب که داشتم بر میگشتم خونه ، سر کوچه دیدم یه چیزی وسط خیابون افتاده .ماشینو نگه داشتم ، دیدم یه گربه اس. نگهبان کوچه گفت ماشین بهش زده.( لعنت به راننده های کور ).دیدم اگه اونجا بمونه ، ماشینا لهش میکنن.پیاده شدم . وقتی رفتم بالا سرش هنوز زنده بود.از دهنش خون میومد.بلندش کردم که ببرمش کنار جدول خیا بون.همون طور که روی دستم بود یه دفعه یه تکون شدید خورد و جون داد.این اولین تجربه ی مردن یه جاندار روی دستام بود.امیدوارم آخریش باشه. خواهرم گفت ، یه گربه ی خوب ،یه گربه ی مرده اس.( از گربه ها خوشش نمیاد ) ولی من اینجوری فکر نمیکنم.دلم خیلی سوخت واسش.آخه این بیچاره ها هم فقط یه جون دارن... فقط یکی.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 14 تیر1386ساعت توسط siprianno |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
آنکه خنده ای سر می دهد
هنوز خبر موحش را نشنیده است |
|
RSS
|