![]() |
![]() |
|
| همه ی ما در زندگی عقده هایی داریم...حتی اگر یک بغض فروخورده باشد... |
|
برتولت برشت (bertolt brecht )
۱ بی گفت و گو روزگاری سخت سیاه به هم می رسانم کلمات ساده چندان بی مایه و عبث اند پیشانی صاف نشان از غیاب درد است آنکه خنده ای سر می دهد هنوز خبر موحش را نشنیده است
آه ، که حکایت غریبی است این روزگار سخن از درخت گفتن بیشتر به جنایتی می ماند چرا که خاموشی گزیدن است بر این همه دهشت و آنکه آسوده خاطر در کوچه راه می رود درد برادری را به جان ندارد
راست است: تنها از سر تصادف روزی خود را بدست می آورم اما هیچ چیز با من سبب نمی شود که میدان به این شکم دهم راست است: بیشتر به اتفاقی می ماند زنده ماندنم ( اگر بخت یاری نکند ، کارم تمام است )
می گویند بخور ، می گویند بنوش و به آنچه داری خوش باش ! آخر چگونه؟ چگونه آخر نانی به دندان زنم که از قاتق گشنه ای بریده ام؟ آخر چگونه لبی به آب تر کنم که از لبان تشنه ای گرفته ام؟ با این همه می خورم و می نوشم ... ۲ به روزگاران ذلت ، پا به شهر ها گذاشتم به گاه پادشاهی گرسنگی با مردمانی ، پا به روزگاران پریشانی گذاشتم که هم دوش آنها به پا خاستم مرده ریگ چنین روزگاری بودم بر زمین ... ۳ شما که از توفان جان به در بردید در توفانی که ما را در خود فرو برد وقتی از زبونی ما می گویید به یاد آرید روزگار تیره ما را که چنین رفت بر ما ... و اما می دانیم: تفرت حتی از فرومایگی چهره را کریه و عبوس می کند غضب حتی علیه ستم صدا را خشن می سازد. افسوس ما که زمین را برای دوست داشتن می خواستیم خود ناتوان از دوست داشتن یکدیگر بودیم اما شما ،سر انجام اگر زمانی فرا رسید که آدمی دستگیر آدمی شد آن زمان از ما با گذشت یاد کنید.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 19 مهر1386ساعت توسط siprianno |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
آنکه خنده ای سر می دهد
هنوز خبر موحش را نشنیده است |
|
RSS
|