![]() |
![]() |
|
| همه ی ما در زندگی عقده هایی داریم...حتی اگر یک بغض فروخورده باشد... |
|
ما هممون عروسک های خیمه شب بازی هستیم که نخ هامون دست خداست.فقط کافیه خدا بخواد که این نخ پاره بشه، اونوقت کمتر از یه چشم به هم زدن ( یا حتی کمتر از اون ) طول میکشه تا بمیریم.حتی بهمون فرصت نمیده تا با عزیزترین کسانمون خداحافظی کنیم.ولی شوک اصلی به دوروبری های کسی که مرده وارد میشه.مث من که هنوز باور نمیکنم.نمی تونم درک کنم مامانش چه حسی داره.نمی تونم بفهمم خدا رو چه حسابی یکی رو انتخاب میکنه و نخش رو قطع میکنه.نمی فهمم...نمی فهمم...
شاید اگه هنوز زنده بود ، ما دور هم نشسته بودیم و داشتیم پشت سرش حرف میزدیم.شاید بهش می خندیدیم.شاید مسخره اش میکردیم.اما حالا اون داره از اون بالا به ما میخنده.شایدم نه، شاید بزرگواری میکنه و دلش واسه سرگیجه ی ما می سوزه...نمی دونم. حالا تک تک خصوصیات مثبتش تو سرم چرخ می زنه.لبخندش از ذهنم پاک نمیشه.دارم دیوونه میشم.صدای پدرش که با گریه بهمون خبر می داد، حتی یه لحظه هم ولم نمی کنه...خدا یا بهشون صبر بده، کمکشون کن.
کیانا،دل همه مون برات تنگ میشه...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 3 آذر1386ساعت توسط siprianno |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
آنکه خنده ای سر می دهد
هنوز خبر موحش را نشنیده است |
|
RSS
|