![]() |
![]() |
|
| همه ی ما در زندگی عقده هایی داریم...حتی اگر یک بغض فروخورده باشد... |
|
در
ابتدا هیچ چیز وجود نداشت
اولین روز خورشید آفریده شد آفتاب چشمو میزنه روز دوم دریا آفریده شد دریا پاهای آدمو خیس می کنه باد آدمو غلغلک می ده روز سوم صدا شنیده شد روز چهارم حیوانات رو آفرید رنگ ها دیده شد روز پنجم چمن روئید وقتی چمنو می زنید فریاد می کشه باید نوازشش کرد و با مهربانی باهاش حرف زد اگه درختی رو لمس کنیم تبدیل به یه درخت می شیم اگه چشمامونو ببندیم تبدیل به یه مورچه می شیم روز ششم انسان ها رو آفرید مرد ها ، زن ها و بچه ها من بچه ها رو ترجیح می دم چون وقتی اونا رو می بوسی ، صورتت نمی سوزه آدما رو از چند رنگ آفرید اونا ازدواج می کنن بچه دار می شن و اگه پسر باشه اسمشو می زارن جورج روز هفتم همه جا سکوت بود ابرا رو آفرید ... بعد از خودش پرسید ، چیزی کم نیست ؟ ... روز هشتم جورج رو آفرید و این خیلی زیبا بود برگرفته از متن فیلم روز هشتم اثر ژان ون
دورمل، محصول 1995 ![]() |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 14 مهر1387ساعت توسط siprianno |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
آنکه خنده ای سر می دهد
هنوز خبر موحش را نشنیده است |
|
RSS
|